کمی ایضاح موضع
ادعای من در حوزه آموزش است یعنی بحث من و توصیه و انتقادی که میکنم متوجه محقق و فیلسوف و ..... نیست بلکه میخواهم بگویم اگر کسی وارد دوره لیسانس شد یا خواست فلسفه را شروع کند چه راهی را پیش بگیرد.
من در این پست نه قصد طرد نگاه تاریخی را دارم نه فواید آن را منکرم! تنها نگاه تاریخ محور را محل شروع خوبی برای فلسفه نمیدانم.
چرا نگاه تاریخی در آموزش را مناسب نمیدانم
اول بگویم از نگاه من غایت فلسفه خواندن برای یک دانشجو حل مسائل فلسفه است(چنانکه غایت فیزیک دان شدن حل مسائل فیزیک).یعنی یک دانشجو باید در جهتی پرورش پیدا کند که مسئله حل کند.ممکن است بسیاری از دانشجو ها واساتید به این مرحله نرسند اما حدف در هر صورت آماده شدن ذهن متعلم به پاسخگویی به پرسشهاست.
هدف رشته فلسفه درست کردن کسانی نیست که تاریخ فلسفه را خوب بدانند چنانکه هدف رشته فیزیک در دانشگاه دانستن تاریخ فیزیک نیست.ممکن است بعضی مدعی باشند برای حل مسئله در فلسفه آشنا شدن با تاریخ آن بهترین نحو شروع است.که من از قضا به این ادعا پاسخ میدهم.
من فکر میکنم تاریخ فلسفه تاریخ یکدستی نیست و مسائل در هم بافته شد و قوت وضعف فیلسوفان متفاوت است.یعنی شما با شروع کردن از طالس و ختم کردن به دریدا با توده نا منظمی از پاسخهای فلسفی و مجموعه ای از پرسشها که گاه قطع میشوند و گاه ادامه میابند مواجه میشوید.
فرض کنید رشته ریاضی را.در آنجا تاریخ رشد جبر ومنطق و آنالیز و هندسه در هم پیچیده و بسیاری اوقات متقاطع هستند و متعلم اگر تاریخ بخواند نمیتواند ذهن خود رانسبت به طرح جداگونه مسائل زوشن نگه دارد.
فلسفه هم اینگونه است یعنی بسیاری از دانشجویان فلسفه تحت آموزش تاریخی نمیتوانند ساحت های مختلف فلسفه را از هم تفکیک کنند ود چار خلط و اشتباههای فراوان میشوند.عنی پس از گذراندن یک دوره تاریخ ذهن روشنی به فلسفه نخواهند داشت. دفاع من در اینجا دفاعی آموزشی است و بس.
پاسخ به انتقادها
دسته اول:آنچه میرباقری در وبلاگش گفت
مدعیات میرباقری به دقت تفکیک شده
الف) مطالعه تاریخی فلسفه باعث میشود که ذهن محصل فلسفه به آرامی شکل و قوام بگیرد. در سیر تاریخی مسائل پیچیده فلسفی، همراه با مسائل کم اهمیتتر و حتی مسائل شخصی فلاسفه مطرح میشود و بار کمتری به محصل تحمیل میشود.
من فکر میکنم مطح شدن مسائل شخصی و کم اهمیت تر و همچنین مطالب مهم که به صورت شلخته مطرح شده ذهن متعلم را خسته میکند ومانع توجه او به مسائل مهم واز همه مهمتر کشف ارتباط منطقی میان مسائل در یک حوزه خاص میشود.یعنی متعلم یک مسئله مهم متافیزیک میخواند بعد یک نکته به قول شما شخصی وبعد چیزهای در حوزه شناخت شناسی و... .از آن گذشته تاریخ فلسفه کسی مثل ارسطو دارد که حجم انبوهی از مسائل پر اهمیت را شامل است ودیگرانی که گاهی نیم ترم راجب آنها میخوانی و آن نمیگویند که بشاید(حداقل برای بسیاری که من جزو آنه نیستم قرون وسطی اینگونه است).
ب) برای مطالعه یک مسئله در نزد یک فیلسوف نمیتوان آن مسئله را به تنهایی برداشت و به آن توجه کرد، بلکه باید کل نظام فلسفی فیلسوف را لحاظ کرد و مسئله را ذیل آن نگریست. و این نگاه کلی به فیلسوف همان شیوه ایست که در نگاه تاریخی انجام میشود.
هرچند میتوان به یک مسئله به تنهایی و من عندی اندیشید، اما اگر بخواهیم آن مسئله را در نسبت با یک فیلسوف بررسی کنیم، باید آن را ذیل کل نظام فلسفیش بررسی کنیم.
این استدلال مهمترین استدلال علیه نگاه من است.بله قبول دارم که بعضی از فیلسوفان بیش از آن نظاممند هستند که بتوان مسائل را از دید آنها به کلی جدا از نظام فلسفی آنها طرح کرد.اما دقت کنیم که مخاطب ما یک دانشجوی دوره لیسانس است نه یک محقق فلسفه.من همچنان فکر میکنم میتوان برای شروع تعلیم را با مسئله شروع کرد و به پاسخهای فیلسوفان نظاممند را هم به صورت سطحی تر از آنچه ایده آل است مطرح کرد ودانشجو خود اگر پاسخ را جذاب یافت در مقاطع بلاتر یابه صورت مطالع شخصی یا واحدهای اختیاری سالهای پایانی لیسانس دنبال کند.
ج) این که باید صرفاً مسئله محور پیش رفت ناشی از یک رویکرد تحلیلیست. اگر کسی باشد (که هست) که برای تاریخ در فلسفه جایگاه ویژه قائل باشد، ناگزیر است از نگاه تاریخی داشتن و تاریخی مطالعه کردن فلسفه. فکر میکنم تو ذائقه شخصی خودت را تعمیم میدهی
نه لزوما!فلاسفه اسلامی و بسیاری دیگر به این نگاه معتقدند ومن شنیده ام دوره لیسانس در کشورهای اروپایی هم اینچنین تاریخ فلسفه را گسترده نمیخوانند بلکه با تمرکز بر کانت شروع میکنند.
از آن گذشته ممکن است شما تاریخ نگر باشید وراه حل مرا بپذیرید.فیلسوفان تاریخ نگر معتقدند برای پاسخ به پرسشهای فلسفی باید اشراف تاریخی داشت.مشکلی نیست دانشجوی لیسانس مسائل را در ذهن خود طرح میکند بعد اگر خواست برای پاسخ راه حل خوانش تاریخی را پیش میگیرد.(من پاسخ مفصل تری به این بند دارم که اگر قانع نشدید خواهم داد)
د) یادم نمیآید که در وبلاگت هم اشاره کرده ای یا نه، اما در گفتگوهای خصوصی بدی تدریس تاریخی فلسفه در ایران را نشانهای بر بدی تاریخی تدریس کردن فلسفه گرفتهای، که ناگفته پیداست این حجت نارواست، چرا که ممکن است شیوه مسئله محور نیز در جایی بد تدریس شود.
در این پست اشاره ای نکردم که خیالمان راحت باشد.
هـ) کنار هم قرار دادن اتفاقات تاریخی با نحوه تفکر فلاسفه، میتواند نگاه انگیزه شناسانه مناسبی به مطالعهگر بدهد، که میتوان خود این را یک رویکرد فلسفی دانست.
حتما در بعضی موارد مثل فلسفه اخلاق سیاست ودین اینگونه است.اما عموما چنین کاری در چهار واحد شدنی نیست یعنی نمیتوان به دانشجوی دوره لیسانس معجونی از ادبیات تاریخ معماری هنر و..... یونان را خوراند تا فلسفه اخلاق افلاتون را بفهمد.هرچند این کار به فهم فلسفه اخلاق افلاتون کمک میکند اما زمان و تعداد واحد وحشتناکی میبرد.
اگرچه مطالعه تاریخ محور را مقدم میدانم، اما معتقدم پس از کسب دانش تاریخی کافی باید مسئله محور پیش رفت.
من هم اگرچه مطالعه مسئله محور را مقدم میدانم اما معتقدم پس از کسب دانش به شیوه مسئله محور آنان که دوست دارند میتوانند تاریخ بخوانند وبدون شک از آن بیاموزند.
دسته دوم:آنچه صفابخش مطرح کرد(در کامنتی)
بي توجهي به تاريخ از خصوصيات جبلي و موروثي تحليلي هاست خصوصا اگر رياضي خوانده باشند. حتي فيزيك را نمي شود بي توجه به تاريخش "به نحو فلسفي" خواند. من فلسفه را عين تاريخ فلسفه مي دانم. فصل اول جريانهاي اصلي در ماركسيسم فقط براي توضيح ديالكتيك صد صفحه ريشه هاي ديالكتيك را بررسي كرده از افلاطون تا هگل. اگر بخواهي يك جزء فلسفه ماركس را بفهمي بايد اكهارت و اريوگنا را بخواني. البته تالس را نه. جون در باب ديالكتيك مطلبي ندارد. حد وسطي وجود دارد بين رويكرد تاريخ محور و مسئله محور، فتامل جيدا...
منظور شما از اینکه فلسفه را جدای از تاریخ فلسفه نمیدانید چیست؟هیچ علمی جدای از تاریخ خود نیست!اما لزوما برای آموزش ابتدایی هر علمی تاریخ جامع آن(منظورم از طالسش تا دریدایش) علم را نمیخوانند.
اینجا دارید روش سودمند و گیرای یک محقق را در تحقیق راجب یک فیلسوف را به روش تدریس در لیسانس تسری میدهید!!! فتامل جیدا....
فلسفه خواندن در این کشور چهار چوب عجیبی دارد ابتدا که آمدید هنوز نیامده و از شک کنکور در نیامده(و لابد ۷۰ درصد بچه ناراحت از قبولی در این رشته کذا) میشینید و میشنوید که طالس گفت ماده المواد آب است وبعدی من عندی گفت هوا ودیگری آتش و آخری گفت چرا دعوا میکنید همه با هم!!!
اینگونه است که در گذر ترام(جمع مکسر ترمها) کم کم در غالب بچه ها که کمی یا گاهی می اندیشند این تفکر نضج میگیرد که فلسفه نوعی زدن بر روی میز و ادعای گزافه کردن در باب جهان است.فیلسوفان در گذر تاریخ می آیند و هریک سخنی بی ارتباط با دیگری میگوید و هریک در راه پاسخ به مسئله ای که برای دیگری اساسا مطرح نیست بی توجه به گفته یکدیگر تا میرسیم بعضی زودتر و بعضی دیرتر به دو چیز یکی نیچه که فریاد میزند نگران نباشید که همه چیز که تا به امروز گفته شد چرت اندر چرت است و ...شعر محض خیالتان راحت که خبری نیست و نیاز به خواندن کتابی نیست بنشینید و بخندید به این احمقها که عمر خود صرف حقیقت کردن و اخلاق حقیقت یخ!
دومین چیز کلاسهای فلسفه علم زیبا کلام است که در راه «توجیه» نسبی گرایی از هیچ کوششی فروگزار نمیکند که علمی نیست و صدقی نیست و....
این نوع آموزش موجب شکل گیری نوعی بی مسئلگی در دانشجویان فلسفه ونوعی تئوری «زدن روی میز» شده.مقصودم از زذن روی میز آن است که فلسفه های مختلف چیزی جز زدن روی میز نیست ونوعی ادعای گزاف بی پایه است.
و جالب آنکه همه آنها نقطه ورود و شروع درست به فلسفه را همین به قول خودشان هرچه بنیادی خواندن و از طالس و یا حتی هومر هزیود آغاز کردن میدانند.
نتیجه آنکه بیش از آنکه با مسائل درگیر شوند با پاسخها روبرویند.
بدیل پیشنهادی من:پیشنهاد من آن است که دانشجو در درجه اول باید با مسائل آشنا شود در حوزه های مختلف معرفت شناسی فلسفه زبان و... به دنبال پاسخها پس از آن برود.
خواندن تاریخ فلسف با مسئله است که مفید و روشن میشود.اگر مسئله من اخلاق شود برای مثال هرگز طالس را نخواهم خواند. وقت خود را برای دکارت تلف نمیکنم و....
اما اگر نگاه من بی مسئله و همینطور برویم ببینیم چه گفتند باشد به مقصد ودستاورد نمیرسم.
تاریخ جامع فلسفه را میتوان نخواند وفلسفه آموخت چنانکه تاریخ جامع فیزیک میتوان نخواند فیزیک آموخت اما بدون مسئله نمیتوان دقت کنید نمیتوان از تاریخ فلسفه فلسفه آموخت.
آیا شما میتونید تصور کنید کسی را که دوست دارید به جز شما کس دیگری را هم دوست بدارد؟فقط دوست داشته باشد نه بیشتر.
آیا ممکن است تصور کنید به نوعی از رابطه که تصویر شد تن در دهید؟اگر مجبور باشید چه؟به شدت به فرد مقابل وابسته اید و او نیز به شدت به کس دیگری در حین اینکه شما را دوست دارد؟
بعید میدانیم چنین اشکال رابطه ای در فرهنگ ما ممکن باشند.مقصود من از ممکن بودن پذیرفته شدن نیست مقصودم امکان ادامه آن با توجه به خصوصیات ما در ایجاد روابط با یکدیگر و نوعی تمامیت خواهی که لزوما هم بد نیست!
مادر بزرگم روزگاری حصبه گرفته بود! و زنده مانده بود:به سختی
عرب به سرخجه میگوید حصبه آلمانی(به سرخک میگوید حصبه در فارسی هم سرخجه سرخک آلمانی میگویند و همینطور در انگلیسی) و به حصبه تیفوئید یا حمی التفی،اعتصامی از تیفوئید(یا همان حصبه در فارسی)مرد.اما ارانی نمیدانم؟از تیفوس یا تیفوئید(نمیدانم اصلا تیفوس کشنده هست یا نه؟)
و من به عربی حصبه آلمانی دارم و البته ظاهرا نمیمیرم.
لکه ها میروند
کم کم
برخورد در آنجا بسیار وحشیانه بود.گارد ویژه با موتور سیکلت به سمت مردم هجوم میبرد و اگر کنار نمیرفتند آنها را زیر میگرفت.یکی از این موتورها محکم به پای من زد وقتی اعتراض کردم که چرا زمانی که در حال دور شدن از محل هستم چنین برخوردی صورت میگیرد پلیسی که ترک موتور بود به من لگد زد و گفت خفه شو. یک موتوری دیگر با باتوم محکم به شانه ام زد و یکی دیگر به کمرم و....ظاهرا اگر یکی با تو برخورد میکرد دیگران هم حمله میکردند و تا توان بود میزدند.مردم بسیار ترسیده بودند اما بالاخره شروع به شعار دادن کردند.که با وحشیگری موتورهای پلیس و گاز اشکاور پایان گرفت و حتی بسیاری را تا پارک شریعتی تعقیب کردند.
ظاهرا جمعیت داخل کوچه متوجه این تشنج نشد و انعکاس چندانی در رسانه ها نداشت
فضای تهران متشنج است و ما در حال مقاومت در برابر کودتایی به تلخی کودتای سال 32 .تظاهرات ملیونی مردم که تجمع روز یکشنبه حامیان احمدی در برابرش هیچ بود، بزرگترین پاسخ به رئیس جمهور پیشین و کودتاچی امروز«دکتر» محمود احمدینژاد بود.ما در این سی سال انتخاباتهای بسیاری را از سر گزراندیم اما هیچ یک اینچنین پر شکوه آغاز نشد و این چنین مفتضحانه به پایان نرسیده.
اما مردم دلیرانه در 25 خرداد به پا خواستند
حمله وحشیانه به کوی دانشگاه را هم نباید از یاد ببریم.دانشجویا تا 8 شب یکشنبه در دانشگاه تهران مقاومت کردند در برابر گازهای اشک آور و... تا برای اولین بار طی سالهای اخیر به حریم دانشگاه تجاوز شد و لباس شخصیها وارد دانشگاه شدند. هرکس را دیدند چه در تظاهرات نقشی داشت چه نداشت در زیز باران مشت ولگد و چوب چماق گرفتند.حدود 6 ساعت بعد با پشتی بانی گارد ویژه به خوابگاه دانشجویان حمله ور شدند و آنچه میتوانستند ویران کردند.
تا چه شود............
چرا به میرحسیین موسوی رای میدهیم
نصرٌ مِنَ اللهِ وَ فَتحٌ قَریبٌ
۱ـ در انتخابات دهمین دورهی ریاست جمهوری پیش از هر امری آنچه اهمیت دارد خلع دولت حاکم از قدرت است. دولت محمود احمدی نژاد در چهار سال گذشته نشان داد که به هیچ وجه شایسته مدیریت کشور نیست. دولت حاکم گذشته از ضعفهای مدیریتی ـ که منجر به نزول کشور در عموم عرصهها اعم از سیاست خارجی، اقتصاد، فرهنگ و ورزش شده است ـ به شکل گسترده مرتکب فساد اخلاقی شده است؛ فسادی که اگر در هر جامعهای نهادینه گردد بیشک آن جامعه راه تباهی در پیش خواهد گرفت.
دولت محمود احمدی نژاد در مسائلی از قبیل مسئله وزیر کشور (کردان) و اعلام آمارها و ارقام خلاف واقع نشان داده است که حفظ قدرت را به هر قیمتی خواستار است و در این راه از قربانی کردن ارزشها هم ابائی ندارد. کذب و دروغ صفتی است که میتوان آن را سر منشا تمامی مفاسد دانست. محمود احمدینژاد صراحتاً در سیما جمهوری اسلامی مسئله «هاله نور» را تکذیب کرد، حال آنکه فیلم دیدار ایشان با آقای جوادی آملی و طرح مسئله «هاله نور» در آن دیدار، این روزها به شکل گسترده منتشر شده است. ایشان با دادن آمارهای خلاف واقع سعی در تحمیق ملت ایران داشتند و حتی پس از عیان شدن کذب گفتههایشان، همانند مسئله وزیر کشور، همچنان بر موضع خود پافشاری نمودند.
حال ما با تمامی همت و اراده، برائت خود را از این جریان باطل، که سعی دارد با فریب و خدعه خود را خیرخواه ملک و دین نشان دهد، اعلام میداریم و امیدواریم که دولت صالحی جایگزین آن شود.
۲ـ یک کاندیدای ریاست جمهوری را میتوان از سه منظر مورد ارزیابی قرار داد. الف) سیاست، ب) اقتصاد، ج) فرهنگ.
از بین سه کاندیدایی که میتوانند دولتی غیر از دولت حاکم را تشکیل دهند، مهندس میرحسین موسوی را فردی شایسته تر از سایرین جهت ریاست جمهوری ایران یافتهایم، زیرا:
الف) ایشان در سیاست مشیی معتدلانه در پیش خواهند گرفت و باتوجه به تاکید ایشان بر عدم افراط و تفریط، چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی فضایی متعادل برقرار خواهند کرد که در سایهی آن سایر بخشهای کشور راه تعالی را در پیش گیرند.
ایشان در ضمن صحبتهایشان عنوان کردند که خواستار برقراری رابطه با قدرتهای بزرگ جهانی در چهارچوب عزتمندانه هستند و ما باور داریم که سامان یافتن سیاست بینالمللی راه را برای توسعه داخلی هموار خواهد ساخت.
در عرصه سیاست داخلی مهندس میرحسین موسوی با توجه به مشی میانهای که دارند میتوانند محل اتحاد جریانات مختلف سیاسی باشد و از توانایهای تمامی جریانات استفاده کنند. از منظر اصلاحات سیاسی نیز آنچه به نظر میرسد این است که اصلاحات آهسته و همه جانبه کارآمدتر از موضعگیریهای صریح و تند خواهد بود که از آن بیم دستهبندیهای عیان سیاسی و کاستی سرعت اصلاحات میرود. مهندس میرحسین موسوی کسیست که میتواند این اصلاحات گام به گام را محقق کند.
ب) مهندس میرحسین موسوی دارای کارنامه درخشان مدریتی میباشد. ایشان نخست وزیر زمان جنگ هشت ساله ایران و عراق میباشند. سختیها و کمبودهای زمان جنگ بر کسی پوشیده نیست. این سختیها در مورد جنگ هشت ساله ایران و عراق، با توجه به تحریمها شدید اقتصادی، دو چندان بود. ایشان با مدریت کارآمد و صادقانه در طی هشت سال، با توجه به گفتههای حاظران آن دوران، کشور را در شرایط مناسب اقتصادی نگاه داشتند و سامان کشور را در آن ایام حفظ کردند. این کارنامهی قابل قبول نشان میدهد که ایشان میتوانند بار دیگر سکاندار لایق کشور باشند.
ج) مهندس میرحسین موسوی دانشآموختهی رشته معمار میباشند که یک رشته هنری است. اهمیت هنر و جایگاه آن در عرصه فرهنگ بر همگان عیان است. علاوه بر این ایشان ریاست فرهنگستان هنر را نیز بر عهده دارند. آنچه به نظر میرسد این است که ایشان فردی شایسته برای مدیریت فرهنگی کشور خواهند بود.
با توجه به آنچه به شکل مختصر در بالا آمد، نتیجه میگیریم که مهندس میرحسین موسوی، با وجود شایستگی دو کاندیدای دیگر، گزینه مناسبتری جهت ریاست دولت دهم میباشند.
پس رای ما در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری مهندس میرحسین موسوی خواهد بود.
به امید پیروزی
مدتی در بیمارستان بستری بودم و نتوانستم آپ کنم!!!تهران را سراسر موج سبز گرفته! انتخابات امسال شوخی نیست که شانه بالا بیندازیم! اخلاق در برلبر شیادی !صداقت در برابر درغگویی و ..............
گویی تمام عوام فریبی در برابر تمام عقلانیت قد علم کرده!
مهم نیست که کدام از سه نفر موفق میشود مهم شکست درغگوی بزرگ است
نکته جذاب دیگر عمق و میزان درکیست که خواندن کتاب به ما از درک دوران خودمان میدهد.جالب آنکه داشتم شرح زندگانی من عبدالله مستوفی را میخواندم دیدم در آن دوران چقدر متداول بوده نگاه به تاریخ غرب حتی قیاس جنگهای ما با جنگ ناپلئون؛هرچند نگاه آنان به هیچ عنوان عمق لازم را ندارد اما این جریان در تاریخ روشنفکری ما به جای آنکه عمق بگیرد از میان رفته است یعنی ما به جای آنکه درک تاریخی خود را بسط بدهیم ان را از بیخ بریدیم.من ین اتفاق را ملود نگاه مارکسیستی میدانم که آنچنان از تاریخ ایدئولوژیک گفت که همه را از تاریخ زده کرد(نوشته های توده ای ها در این مورد چون کارهای رحمان هاتفی که تازه از بهترینهای این آشغالهی تاریخیست را تورقی کنید) نمیخواهم حالا که شکست آن ایدئولوژی حداقل آنگونه که توده ای ها از آن دفاع کردند قیافه حق به جانب بگیرم و بگویم که آنها بیسواد بودند مقلد بی فکر جریانی مبتذل (نسبتی که امثال احسان طبری البته به سیر حکمت در اروپا فروغی و نسل روشنفکران پیش از خود دادند)اما هرچه که بودند ضربه انکار ناپذیر به آنچه خوانش درست تاریخ اروپا بود زدند
قصد آنکه این گونه نوشته ها به ما می آموزاند راه پر پیچ خمی در پیش داریم که با مقصد فاصله انکار ناپذیر دارد.
آخرین چیزی که به ذهنم میرسد آن است که ما چقدر روشنفکران داریم که به پشت خود میگویند دنبال ما نیایید بو میدهید.حال آنکه این کتابها اهمیت تعلیم وارتباط با عامه برای نجات از فجایع را به زیبایی نشان میدهد
پی نوشت:در حال نوشتن مقاله ای در حوزه قرائت فمنیستی از تاریخ فلسفه ام مطلبی دارید بی اطلاع نگذارید که منابع و ایده ها بسیار کم است
فلسفه بی شک فاسدترین رشته هاست!(در حقیقت من بعد از روانشناس و جامعه شناسی به آن رتبه سه را میدهم)نه در اینجا در همه جای دنیا!هایدگر را بخوانید،یا نیچه یا... واقعا از این شر ور های نفرت انگیز و اعجاب بر انگیز چه بر می آید؟یا حتی در فلسفه تحلیلی که اگرچه حداقل اندک صداقتی دارد اما بدون شک بخش عظیمی از ان ترهات (شاید هم طرهات یا طرحات نمیدانم؟)هیچ کارایی ندارند:اثبات سقط جنین با اخلاق راسی،نگاهی به صدق سازی باورهای موجه با توجه به قرائت کریپکی از ویتگنشتاین و......
ذهنم قفل کرده و فکر میکنم ملکه علو کنیزکی بیش نیست..........
البته شکی نیست که همه جا باید نسبت به نقض حقوق بشر در هر جا اعتراض کرد اما فرض کنید اگر حقوق خانواده شما نقض شده باشد میزان مسئولیت شما بالا میرود
نظر آن دوست این بود که ما باید علقه های دینی را لحاظ کنیم و اگر کسی که برای مثال مسلمان باشد حقوقش در هرجا نقض میشود باید واکنش نشان دهیم.من نظرم آن بود که در جهان مدرن با شکل گیری دولت ملت ها قرین بوده که به ناچار دو نگاه قوم محور و مذهب محور(نگاه امتی) را از گردونه هویتی حدف میکند.هرچقدر یک دولت بتواند مذهب را به حوزه شخصی محدود کند و قومیت ها ونگاه قومیتی را در حد و اندازه نوعی فرهنگ خنثی و بی اثر که بیشتر ارزش توریستی ،فرهنگی دارند تا قدرت سیاسی و یا هویتی مدرنتر خواهد بود.
بنابر این در نگاه شخص مدرن و به تبع آن دولت مدرن افراد یک ملت در درجه اول اهمیت قرار دارند و پس از آن افراد ملتهای دیگر در راستای منافع ملی اهمیت میابند.این البته به معنای حذف کامل جهان وطنی یا بی تفاوت بودن نسبت به نقض حقوق بشر در کشوری دور افتاده نیست.اما در نهایت ایده ای عملی است که باید به آن گردن نهاد!
دین یک شخص به این ترتیب هیچ نقش تعیین کننده ای در بر ساختن نوعی احساس مسئولیت ملی بازی نمیکند!پر واضح است که مفهوم امت کالبد مرده ایست که بی جهت بعضی سعی در احیا آن دارند.
دوست دارم نظر شما را هم در این مورد بدانم
یکی از محوریترین مسائلی که از دوران کودکی(اینکه میگویم کودکی اغراق نیست یعنی وقتی حدود چهارم دبستان بودم) ذهن مرا به خود مشغول کرده بود فمنیسم است.اینکه چرا زنان در تاریخ عقب مانده اند و.... ر ذیل تحلیل خودم را به اجمالی ترین شکل وبسیار ناقص عرضه میکنم
زن تاریخی زن بیولوژیک
ما در عالم با پدیده هایی مواجه هستیم که از علتی نشات میگیرند اما جدا و فارق از آن به زیست خود ادامه میدهند.فرهنگی که در طول تاریخ در اطاف زن شکل گرفته از این گونه است.بدون شک میان زن مرد پاره ای تفاوتهای فیزیولوژیک وجود دارد از جمله قدرت بدنی بیشتر در مردان. متناسب با این قدرت بدنی نوعی فرهنگ مردسالاری به خصوص در زیست محیط های خشنتر چون عربستان و محیط های کوهستانی شکل میگیرد.این فرهنگ البته در تمام جوامع کم یا بیش ومتناسب با نسبت میزان اهمیت فعالیت بدنی شکل بگیرد.طرفه انکه در بسیاری از نقاط که دستیابی به روزی روند آسانتری را طی میکرده عموما ونه همیشه ما با تسلط کمتر مردان در نظام خانواده مواجه هستیم.
مردسالاری زاده مستقیم کم توانی بدنی زنان بود اما با شروع عصر تکنولوژیک و کم رنگ شدن اهمیت قدرت جسمانی در مناسبات انسانی این فرهنگ به پایان نرسید.فمنیسم واکنشی به این فرهنگ بود که در بستری تاریخی شکل گرفت.
نکته ای که بیاری از دوستان من روی آن دست میگذارند نبود دانشمند یا فیلسوف زن در تاریخ است.منفکر میکنم طبیعی است که ما سرکوب زنان را در دوره های پیشین علت عقب ماندگی زنان بدانیم اما امروز چطور؟
پاسخ من روشن است امروز هم ما با بسیاری از موانع در این حوزه مواجه هستیم!برای مثال من وقتی اول دبیرستان بودم آزادانه به کلاسهای دکتر سروش میرفتم وقت بی وقت در کتابفروشی های مختلف بودم و...تمام اینها باعث رشد فکری در من شد.یعنی من همین بضاعت کم فکری خود را مدیون آزادیهایی که داشتم میدانم
اما چنین آزادیهایی برای خواهر کوچکتر من قابل تصور نیست!
از ایران هم که بگذریم در غرب هم ما با همین مشکل مواجه هستیم.بهتر است کارهای جامعه شناسان غربی در مورد موانع کار و رشد علمی برای زنان(که به سقف شیشه ای معروف است و اخیرا فیلمی هم با این مضمون ساخته شد) مورد مطالعه قرار دهیم.
اما نکته جالب توجه دیگری هم هست که باید بگویم درست است که ما دانشمند زن کم داشته ایم اما به همان نسبت دانشمند و فیلسوف سیاه پوست هم نداشته ایم پس سیاهپوستان نباید طالب حقوق برابر باشند؟
این نحو استدلال کردن در شان شما نیست
پی نوشت:من نمیدانم با چه معیاری فلسفه سیاست نازلترین فلسفه هاست!!!!!!!!!!
پاسخ دوم(به پست یکی به آخر با عنوان آیا اندیشیدن مستلزم حضور ماهیت است؟ )
من تا به حال نتوانسته ام به وجود محض بیندیشم و کسی هم سراق ندارم که به آن اندیشیده باشد!ما به موجودات میندیشیم و نه وجود!عدم هم همینگونه است!من اصلا مفهوم عدم را قبول ندارم و معتقدم نه میتوان ه ان اندیشید نه مجازیم آن را به کار بریم!
وبلاگهایی چون بلاگ من به تشوق او ایجاد شده نتیجه اهتمام آشکار او در برساختن محیطی برای گفتگو بود که خود به آن پایبند نماند آنچنان که نوشته آز ان فراتر رفت به مصداق این شعر از شاملو:
بر آنچه دلخواه من است
حمله نمي برم
خود را به تمامي بر آن مي افكنم
اگر برآنم...
تا ديگر بار و ديگر بار
بر پاي توانم خواست...
راهي جز اينم نيست!
به تمامی در پی دریافت فردیت است.
نتیجه و دست اورد نهایی او که در آخرین پستهای وبلاگش آشکارتر از همیشه است و لاجرم خواستی برای پناه جستن به حوره خصوصی و تنهایی که در پی آن آفرینش خواهد آمد .اینکه اندیشه های او مورد تایید تخصص گرایانی چون من که به قول سجاد امیرزاده در پی برساختن نظمهای خشک منطقی هستند باشد چندان اهمیتی نداردُ چراکه راه فردیتها عمیقا جداست و او در شکل دادن به این فردیت به پیروزی رسیده.
این درسی ست که همه ما میتوانیم کم یا بیش از میلاد عزیزی بگیریم .او چه شخصیتش را بپسنیدم چه نه خودش است. اویک فرد است!
پوپر در درس این قرن به زیبایی میگوید که دیکتاتوری آن چیزی است که هزینه قبول مسئولیت اخلاقی را برای فرد تا حد خودکشی بالا میبرد، جهان سومی بودن هم با هزینه اندیشیدن را تا میزان نوعی خودکشی اخلاقی افزایش میدهد.
نگاهی به اندیشمندان علوم انسانی در ایران از آن جمله است.زمانی که دانشجوی ریاضی بودم یکی از اساتید دانشکده ریاضی به من گفت که چند سال پیش در گروه فلسفه از پایان نامه پر صر وصدایی دفاع شده که در آن ادعا شده تناقضهایی منطق ریاضی وجود دارد.به او گفتم واکنش شما چه بود؟ گفت پیغام فرستادیم که مبادا پایان نامه چاپ شود!!! گفتم چرا ؟بد بود بحث علمی در میگرفت؟ گفت ما [منظورش خودش وباقی اساتید دانشکده ریاضی بود] حد خودمان را پایین بیاوریم تا جواب یک دانشجو را بدهیم!!!
از قضا آن دانشجو سالها بود که استاد شده بود و مفاد پایان نامه اش(که من هنوز آن را کامل نخواندم که راجبش نظر دهم) را در کلاسهای درس تدریس میکرد و با این استاد خوش خیال ما به اندازه یک دانشکده بیشتر فاصله نداشت!
نمونه های بدیل فراوان هستند!به سید جواد طباطبایی و پروژه عظیم و پر زحمتش که نه کسی آن را میخواند ونه کسی به درستی نقد میکند.یا مجتهد شبستری عزیز که بر خلاف بسیاری از روشنفکران دینی تئوری خود را نه به صورت گزین گویه که با نوشتن مقالات علمی دنبال میکند.نگاه کنیم.این احساس دست از سر من بر نمیدارد که اینان خوانده نمیشوند.
در ایران ما تنها در صورتی موفق با اقبال عمومی میشویم که اندیشه های خود را به صورت گزین گویه های فاخر بیان کنیم(چون سروش یا ملکیان که البته هر دو فکورند) یا آوردن نامه های بسیار خوشگل (ژیژک،بدیو،آگامبن که آدم را یا د فاخرترین مارکهای لوازم آرایش یا احیانا لباس زیر زنانه می اندازد) چون اصحاب مبتذل سایت رخداد(فرهادپور و دار ودسته اش که همه تهی از مغزند)، مساله این نیست که امثال ملکیان سروش واقعا می اندیشند وامثال فرهادپور واقعا... مساله این است که اندیشه ممکن نیست به صورت گزین گویه رواج پیدا کند.
از ان بدتر نقد این افراد به یکدیگر است!
یکی از بامزه ترین این نفهمیدن پروژه ها در نقد ملکیان به روشنفکری دینی(که در پستی ذکرش رفت) و یا نقدش به طباطبایی که از او میخواهد برای ایرانی بودن یک ذات ارائه کند!!!!!!!
همچنین مراجعه کنید به نقدهای فرها دپور به سروس و پاسخ مهرگان به نقد عالمانه سروش به فرهادپور.پاسخ مهرگان که «راهنمای نقد کوبنده» نام دار دارای ارزش معرفتی برابر با یک فیلم پورنوگرافی است!یا این جمله فتوره چی در پاسخ نقدهایی که به کتاب مبتذل پاریس تهران آمده «انتشار کتاب "پاریس-تهران" که به بهانه اش پاره ای از "دعوت شدگان بر سر سفره" جیغ کشیدند را می توان یک "شجاعت" بکتی - هگلی دانست» بنده تا جایی که فلسفه خوانده و میدانم فیلسوفی محافظه کارتر از این هگل نبوده البته نویسنده در توصیف این شجاعت مینویسد:« "نفی دوم" هگلی را که شامل "وجود و حضور" سوژه نقاد در بطن ابژه مورد نقد است ،تا انتها ادامه می دهد، آنهم بی هیچ توهمی.» که احتمالا تنها خودش و فرهادپور در حال کشیدن مواد لازمه معنایش را درک میکنند.
حرفم به درازا کشید قصد آن بود که بگویم ما که نسل بعدی هستیم باید هر چقدر هم که سخت باشد بار پاک کردن این فرهنگ را بر دوش بکشیم.
لازم به توضیح نیست آنچه در پی می آید تکنگاری خامی است از موضوعی ژرف که محتاج سالها تحقیق تفحص و کنکاش است.
بدن در شاهنامه به عنوان ستون فقرات میراث فرهنگی ما از پیش از حمله اعراب جایگاه بلندی دارد، در شاهنامه سه امر متعال قوام بخش اساس آدمی است:بدن نیرومند،خرد و تدبیر،امر رازآمیز
امر راز امیز آن چیزی است که در دو شکل عمده یکی سرنوشت نقش بسته بر آسمان و دیگری انسان پیوند یافته با امر رازآمیز که در کیخسرو به روشن ترین وجهی آشکار میگردد،وجود دارد.از سوی دیگر خردورزی و تدبیر در کشورداری (که البته با نیرنگ تفاوت بنیادی دارد) که در وجود پیران نمد دارد و در نهایت رستم که با داشتن بدن نیرومند در نشست بر صدر شاهنامه از هر دو پیشی میگیرد.
به گمان من حماسه آشکارگی توجه انسان از طبیعت به خود است،به عبارت دیگر انسان که در وهله اول در پی تقلا برای ادامه زیست خود است پس از فروکوفتن سر طبیعت به سنگ تمدن آگاه به وجود دشمن دیگر خود که همانا انسان است میشود وبدین سان است که اگرچه هنوز از بند طبیعت رهایی نجسته(با توجه به برجسته سازی امر رازآمیز) کانون توجه خود را به بدن خویش بدل میکند،بدنی که به آن البته نگاه ابزاری ونه زیبایی شناسانه دارد.
نگاه به بدن اگرچه در شاهنامه شکلی کودکانه ورشد نیافته دارد به عنوان اولین بارقه ونگاهی که به بدن صورت میگیرد در خور توجه است.اما در این بین آشکار است که بدن زن حذف میشود.حذف شدن بدن زن در شاهنامه به طور اخص و در حماسه به طور کلی ناشی از بستری است که در آن انسانها بدنهای خود را تنها وتنها برای خوشونت ورزی بیشتر نسبت به بدنهای رقیب نیاز دارند.
ستایش شاهنامه از بدن ستایشی خشونت آمیز وابزارینگرانه است.عجیب نیست که این اثر زن ستیزترین اثر ادبی تاریخ ادبیات ما ایرانیهاست.اثری که در آن تنها هنر زن به تصریح فردوسی تولید شیران نر است.
البته توجه دارید که تحقیر شاهنامه نسبت به زن از جنس تحقیر دینی نیست،یعنی به زن به عنوان عامل فساد آنچنان که ادیان مینگرند نگاه نمیکند بلکه تنها خود آنها را به واسطه ناتوانایی هایشان(نه به علت مناسبات آنها با مردان) تحقیر میکند.
تنها زنی که در سراسر شاهنامه شایسته تمجید است گرد آفرید جنگجوست که میتواند چون مردان با بدن خود به جنگ دیگر بدنها رود.
نیچه سیاست امروز ایران کیست؟ (با توجه به فلسفه اخلاق بگویید)
دو معیار:۱.شخص بی اندازه به قدرت علاقه مند باشد.(آب از لب و لوچه اش سرازیر شود)۲.خیلی با پرنسیپهای اخلاقی میانه ای نداشته باشد(البته در ایران امروز که ما ازین اشخاص نداریم!اگر داشته باشیم هم در سیاست که دیگر محال است داشته باشیم!!!!)
آنجا کسی نبود غیر من خیال و تنهایی
شعر از ابراهیم منصفی
در چند روز گذشته میلاد اقدام به نوشتن پستی به نام «روز نوشته ها» کرده، که لازم دیدم هر آن را نقد کنم،هرچند تا به دانجا که من دریافته ام میلاد چندان با کسانی که او را نقد میکنند سر دوستی ندارد و آنچنان که خود گفته و میگوید بیش از هر چیز به جویندگی حقیقت مشکوک است اما سکوت نه برای اصلاح او که برای خاطر اعتقادات عقلی خود صلاح ندیدم.
1.گفته اید «گاهی اوقات انسان چنان در قرار دادهایی که خودش ابداع نموده غرق می گردد که به این توهم رسیده که نکند واقعا این قراردادها حقیقت باشند و از واقعیت امر خبری دهند؟ طولانی شدن زمان استعمال یک قرار داد و فراگیر شدنش مزید بر باور این گمان باطلند که چیزی که در حد یک خرافه و طنز بوده حتما حقیقت است . اینکه این ساعت وسط امروز یک سال تمام شده و سالی دیگر شروع گشته از جمله این حقایق مضحک است که در کت فیلسوف نمی رود. عجیب آنکه هیچکس با خود نمیگوید چگونه بخشی از این روز در سالی دیگر است؟ » ابتدا بگویم سال برای این در وسط روز یا هر سال در ساعت دیگر تحویل میشود که گردش زمین به دور خود مطابقت دقیقی با گردش زمین به دور خورشید ندارد و این دو مفهوم مستقلی است که ما به صورت اعتباری در تقویم به هم متصل کردیم.همانطور که میدانید برای آنکه سال و روز مانند سال قمری برای مثال جابه جا نشود تمهیداتی چون سال کبیسه وضع شده و این دو مطابقت دقیق ندارند!
2.گفته اید «در هیچ کدام از تراژدی هایی یونانی(منظورم آنهاست که در دسترس است مثلا از سوفوکل فقط 7 تا از 111 تا را داریم)- کمدی ها که دیگر هیچ- آنطور که ایندو میگویند "معرفت" به معنای اخلاق وجود ندارد و اگر معرفت را بر خلاف نگرش سقراط چیزی غیر یا افزون بر اخلاق بدانیم پس هنر مدرن نیز پر از -معرفت است» آثار ادبی در یونان بدون شک دارای بار اخلاقی_تربیتی فراوانند برای مثال به سه فصل اول پایدیا در باب هومر و هزیود مراجعه کنید.اما در مورد تراژدی و کمدی به طور اخص البته بسیاری الیاد را حماسه ای تراژیک میدانند اما میتوانید به همان ادیپ مشهور که ذکر جمیل نمایشنامه نویس آن را هم کرده اید یا آنتیگونه(به خصوص تفاسیر هگل از آن)مراجعه کنید. در مورد کمدی به جمهوری زنان آریستوفانوس و حتی ابرها که اثری در تمسخر سقراط(که مشهور بود اخلاق جوانان را فاسد میکرد) مراجعه کنید.البته میدانم پاسخ شما چه خواهد بود همه حرفهای مرا وبه خصوص نقلم از هگل را به تمسخر خواهید گرفت و تفسیر خود را که نیچه ایست تقدیس میکنید اما در پاسخ آن باید گفت نیچه اگر مفسر تراژدی هم باشد یکی از مفسران است وحرف آخر را نزده و چنانچه استرن یادآور میشود زایش تراژدی اعتبار وی را به عنوان یک مدرس دانشگاه برای همیشه از بین برد از آن گذشته نیچه آشکارا گفته که برای حقیقت ارزشی قائل نیست پس بنابراین استفاده او از تراژدی ها صرفا ابزاری است من به شخصه ترجیح میده تفسیر مفسری را بخوانم که حداقل بخواهد(حتی اگر نتواند) درست تفسیر کند.
3.گفته اید«افلاطون یک شارلاتان و دروغگو بود و ارسطو یک منطق گرای نفهم که اولی هراکلیتوس را تحریف و دومی رها کرد و برخورد هر دو با سوفسطاییان و جان های سر مست یونانی نیز همینطور بود و استدلال های ارسطو در ابطال سوفیست ها در "ارغنون" خوشایند مزاج من نیست."بوتیقا" را میخوای انگار این آدم شعر را همچون ساخت قطعات یک ماشین فهمیده و هرگز از کتابی درباره شعر اینقدر کسالت به من دست نداده بود. ایندو و مخصوصا دومی بیشک کمترین فهمی از هنر یونانی ندارند. براستی که اگر فرهنگی بدین عظمت و هیبت را به یک انسان مثلی ترسیم کنیم افلاطون و ارسطو همان خواب آلودگی و محتویات صورت بعد از خواب آنند که باید کنارشان زد تا به درکی سرخوشانه از یونان رسید. چشم ها را باید شست و دیونیزوسانه باید دید »البته با شما همدل هستم که نباید یونان را به افلاطون ونگره او فرو کاست کاری که داوری اردکانی(که شما با سرعت راهش را دنبال میکنید) در سخنانش کرده و میکند اما فکر میکنم شما بزرگترین افتخارات بشری را با اوباش سر کوچه تان اشتباه کردید!اثر ارسطو برای قرنها معتبرترین آثار در نظریه ادبی بوده و امروز با اندکی نزول یکی از معتبرترینهاست
4.گفته اید«استدلال های ارسطو در ابطال سوفیست ها در "ارغنون" خوشایند مزاج من نیست» شکی نیست که نه این نقد که هیچ نقد دیگری به مزاج شما خوش آیند نیست
5گفته اید.« در یک ناکامی عاشقانه (چه در رابطه با دختر چه پسر) چیزی بنام وفاداری که انسان را سلامت تر کند وجود ندارد. انسان های اندیشمند و فیلسوفان والاتبار هرگز زیر بار این مفهوم دروغین نرفته و سرخوشانه بر آن که ناکامشان نموده خنده زده و از او عبور کرده تا به قله ها برسند و تمام ناراحتی ها و سرزنش ها را به دیده تحقیر نگریسته و از دام یک زن جادوگر پرواز میکنند.»از شما خواستم این را ننویسی دکه نوشتید اما حالا در مقام پاسخ فکر نمیکنم نه شما ونه نیچه فیلسوفان والاتباری باشید(خودتان که در کامنتها به میرباقری گفته اید که از فلسفه رهایی یافتید و نیچه هم به گمانم با من همدل باشید که نه فیلسوف که یک ادیب است).و گمان نکنم که اندیشیدن به ستیز با ارزشهای اخلاقی نسبتی داشته باشد.شمار بسیاری از فلاسفه که تا بدین حد بر ارزشهای اخلاقی به طور اعم و بر وفاداری به طور اخص تاکید گزارده اند از کانت بگیرید تا کیرکگارد وراس(که در فلسفه اخلاق مطرح است)،مکاینتایر،مرداک و...بعید است ارزششان در ویا فهمشان از فلسفه از جناب یا نیچه کمتر باشد.
5.گفته اید«که بیش از پیش نیروهایشان را از دست داده و چون یک بینوای بدبخت تمام آرزوها و بلند پروازیشان فراموش میشود.هر جا که اثری از این عاشقان بیمار که بی چیزی و نکبت و التماس گریشان ساحت عشق را تیز لجن آلود میکند باشد ما نیز در هوای مسموم شکست و خواری تنفس می کنیم . شما را پند میدهم که از آنان دوری کنید و بر آنها بخندید و هرگز همدردشان نباشید که آنان بیچارگانند که سلامت شدن را دیگر نتوانند. در آنسو شمایی که آزاده اید و می خواهید زیستتان تجلی نیرو و سلامتتان باشد در آسمان ها پرواز کنید و گه گاهی جهت شکار قرقاولی بر زمین بیایید و اگر از شما گریخت چه باک؟ شما راشاید پرنده ای خوش گوشت و زیباتر در تقدیر باشد پس پرواز کنید تا طعمه ای در شان خود بیابید و آنگاه که یافتیدش چنان بر او حمله برید که یا بدریدش و یا اگر بتواند بگریزد تا تا پایان حیاتش اثر چنگال شما را بر تن داشته باشد . آری چنین است وفاداری در قاموس جان های آزاده» دوحالت دارد یا شما هرگونه ارزش مداری را نقد میکنید که نوشته شما پر است از وجوه نرماتیو وارزشی یا نه میخواهید پیامبرگونه ارزشهاتان یا تفسیرتان را به ما تحمیل کنید!ببخشید ولی ما ارزشهای خود را بیشتر میپسندیم بربریت ارزانی خودتان!!
صخره های مانده
صخره های فراموش شده
باد صدای شب است
باد صدای تاریکی است
از کوه تا کوه
سترگ قامتی مینالد
از کوه تا کوه
رودهای خون جاریست
به من بگو
مگر یعقوب گمشده اش را
باز نیافته؟
هنوز صدای خشک صحرا
نایافته ای را جستجو میکند
و صدای صحرا گردان بی بادیه
و زوزه گرگ ها در دره
و شیون قافله های ربوده شده
و صدای شبانه غورباقه ها
و صدای بستن
بسته شدن دروازه ها
دروازه های بسته
دروازه های پیوسته بسته
آیا کسی زاده می شود
در ذهن سرخ عبور؟
با بال های سپید نا آرام
و بیرقی افراشته در مشت
آیا کسی زاده میشود.
یکی از نامه هایی که در حیات سیاسی [آیت الله] خمینی اهمیت ویژه ای دارد یا روی آن تاکیید ویژه ای گزارده میشود نامه و یا پیام او به گورباچوف است.در اینجا من قصد دارم بدون هیچ داوری ارزشی نکاتی از نامه را پر رنگ کنم.
1.بسیار مشهور است که این نامه سقوط قریب الوقوع شوروی را پیش گویی کرده بود و در اثبات آن به این سخن که «..از این پس کمونیسم را باید در موزه های تاریخ سیاسی جهان جستجو کرد»استناد فراوان میشود اما در واقع او تنها چیزی را که در نظرش اتفاقی بود که رخ داد با این جمله بیان کرد چنان که در چند سطر بعد سخن از آن میگوید که اولین ضربه به کمونیسم را مائو و دومی را که آخری باشد شما زدید.او در نظر خود حکایت از واقع میکرد.یعنی اصلاحات اقتصادی را پیان مارکسیسم میدانست وهیچ جا از تجزیه یا فرو پاشی شوروی سخنی به میان نیاورد.نگاه او این بود که شوروی از لحاظ ایدئولوژیک شکست خورده و حال نیاز مند پر کردن این خلا است؛چنان که مینویسد:«صریحا اعلام میکنم جمهوری اسلامی به عنوان بزرگترین و قدرتمندترین پایگاه جهان اسلام به راحتی میتواند خلا اعتقادی شما را پر نماید» او تصور نمیکرد که چند سال بعد از آن جهان تک قطبی ود زیر سیطره آمریکا قرار گیرد. او غرب را هم دچار«ابتذال» و «بن بست» میداند.
2.او مشکل شوروی را همانند آنچه مشکل غرب میداند و آن را اینگونه بیان میکند:«مشکل اصلی شما اقتصاد و آزادی نیست مشکل شما عدم اعتقاد به خداست......مشکل اصلی شما مبارزه طولانی با مبدا هستی و آفرینش است.»
3.البته او براهینی را برای اثبات برتری دید غیر مادی خود ارئه میدهد که من فهرست میکنم:
الف:آیه ای از قرآن می آورد که مضمون آن در پاسخ آنان که طالب دیدن خدایند این است که دیدگان خدا را درک نمیکند(از متن نامه این بر می آید که او برهان یا بهتر است بگوییم توصیف قرآن از خدا را برای پاسخ گویی مناسب اگر نگوییم کافی میداند و میپندارد که گورباچف به مانند آن مرد عرب طالب ادراک حسی خداست)
ب:او پس از نا کافی دانستن حس برای درک خدا برهانی دیگر می آورد:«انسان هر کمالی را به طور مطلق میخواهد...پس قدرت مطلق و علم مطلق باید باشد تا آدمی دل به آن ببندد؛آن خداوند متعال است...»
پ:او برای اثبات غیر مادی بودن انسان استدلال میکند:«ای از بدیهیات است که ماده و جسم هر چه باشد از خود بیخبر است...در صورتی که به عیان میبینیم که انسان و حیوان از همه اطاف خود آگاه است؛... پس در حیوان وانسان چیز دیگری است که فوق ماده است...و با مردن ما نمیمیرد»
4.وی سپس از گورباچوف میخواهد تا«اگر خواستید از مباحث این بزرگمرد[مقصود ابن عربی است] مطلع شوید تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را راهی قم گردانید.تا پس از چند سالی.... از منازل معرفت آگاه گردند.»
نام کتاب اما نه طبیعت،نه ذات که وضع بشری است.آرنت این اجازه را به خود نداده که از ذات یا طبیعت بشر صحبتی کند.
صحبت از ذات یابی و پیدا کردن ذات نهفته در تمایلات انسانی همیشه از آن دست ادعاهایی است که تحملش برای من سخت و گاه ناممکن بوده و میخواهم نکاتی در این باب متذکر شوم:
1.نکاتی در باب ذات
من در کل نام انگاری را(اگرچه نه به گونه افراطی) موجه تر از ذات گرایی میدانم.تا به دان جا که من دریافته ام ذات گرایان دو ایراد اساسی در تلقی های خود دارند.اول:استفاده از استقرا،دوم:نتیجه گیری واقعیات هستی شناختی از واقعیتهای زبانی.
بدون شک استقرا نا موجه است،اگرچه میتوان از استقرا به صورت عملگرایانه درس آموخت به باور من هیچ گاه نمیتوان نتایج مرتبط با ذات از آن اخذ کرد.برای توجیه آنچه کثرت یک خصیصه یا تمایل در تعداد قابل توجهی از ابنا بشیریت است عموما می توان توجیهات بهتری از نسبت دادن آن به ذات بشری کشف کرد البته به شرط آنکه این خصیصه یا تمایل چون تمایل جنسی و یا تمایل به خوردن ریشه در زیست شناسی نداشته باشد.
اما نسبت دادن تمایلات مرد سالارانه یا اصالت لذتی به ذات بشر یا ساختار شناختی یا نحوه کارکرد عقل عملی بدون شک ناموجه است.من با اطمینان کامل میگویم که نگرش تاریخی بهتر میتواند این دست واقعیات را توضیح دهد.صحبت از ذات استثنا پذیر نا موجه است و نظریات ذکر شده حاوی استثنا های قابل توجهی هستند.البته ذات گرایان عموما در این موارد دست به روانکاوی میبیرند.یعنی آنچه جزو ذات بشر میپندارند اگر مواجه با استثنا شود به جای تعویض نظریه به تحلیل استثناء مورد بحث وتحمیل چارچوب نظری خود به او میپردازند.اینجاست که راه برای روانکاوی باز میشود.
2.روانکاوی
روانکاوی یک از غریبترین کنشهای میان_انسانی است،کنشی که درآن ما یکدیگر را به طرز غریبی محدود میکنیم،چارچوبهای ذهنی خودمان را به دیگران تحمیل و تجربه های شخصی را به یک واقعیت غیر قابل انکار تبدیل میکنیم.من هرگز، دقت کنید هرگز!! چارچوب مناسبی برای تحلیل انسانها ندیده ام،منکر این نیستم که روانکاوی گاهی بصیرت بخش است و امکان ایجاد «درک بهتری» در چگونه عمل کردن در جامعه به ما میدهد،اما و صد اما هرگز ارزش آن را عینی تر از یک رمان «خوب» نیافتم.ادبیات هم همانگونه که روانکاوی قادر است میتواند تجربه های زیسته را غنا ببخشد،اما از هیچ واقعیت فولادینی حکایت نمیکند.
بنابر این فکر نمیکنم استفاده از روانکاوی برای توجیه بحث ذات گرایانه به غیر از تمهیدی ادبی باشد!!!
3.اسطوره ای دیگر
غرض من از نگاشتن این پست انتقاد از آخرین موضعگیری میرباقری بود.اینکه من و او به مناسبت اختلاف در نگاه دیگر نمیتوانیم بر سر موضوع گفتگو کنیم!!این نگره او این نظر را القا میکرد که گویی نگاه ذات گرایانه او اگرنه موجه تر حداقل به اندازه دید تاریخگرایانه من موجه است!او تور خود را در این صید ذات(آنچنان که سروش میگوید) استقرا نامیده و خواستار آن شده که در صورت عدم توافق با وی بر سر آنچه وی «اصول پایه» مینامد از بحث با وی صرفنظر کنیم!!میرباقری اینجا به جای توراندازی ذات پردازی کرده.
من همواره در عمیقترین لایه های ذهنم از اسطوره چارچوب ونتایج مترتب بر آن گریزان بودم!به خصوص از آنچنان که میرباقری در نهایت به این استفهام انکاری میرساند که«آیا ساختار عقول بشری برای قضاوت یکسان است»؟ را مینامد.نتیجه اسطوره چارچوب چیزی جز خشونت نیست.
پی نوشت:مطلب زیر عمدتا در پاسخ به کامنت میرباقری یا مضمون زیر که در وبلاگ ارباب سخن بود میباشد هرچند نیم نگاهی به پست آخر او داشتم:
«پنجم. شخصا به اصالت لذت فردی قائلم و این را برآمده از استقرا میدانم و نیز میدانم که این گزاره که مبنای من است یقینی نیست و به راحتی کسی مانند محمد یارندی میتواند بدیلی برای آن مطرح کند یا ذاتیت آن را زیر سوال ببرد. و از اینجا بود که من بحث با محمد یارندی را تمام کردم. زیرا اختلاف بر سر مبانیی بود که اثبات پذیر نبودند.»
مصطفی ملکیان از «روشنفکرانی» است که در سالهای اخیر با اقبال شایان توجهی به خصوص در میان جوانان روبرو شده.نگرش منطقی،حجم وسیع اطلاعات فلسفی و اهتمام قابل تقدیرش به تمرکز در گفتار و پاره ای خصوصیات فردی و البته مهمتر از همه دفاع از دو چیز مهجور در جامعه ما یعنی «عقلانیت» و «معنویت فارق از دین» که ظاهرا همان گمشده نسل ماست.
من با این مرد از همان ابتدا که راهی به رهایی را خواندم همدلی نداشتم.هرچند وجود برجستگیهای فکری وی را تحسین میکنم آنچنان که ذکر کردم.اما همواره این فکر مرا آزار میدهد که تصور صلب وی از دین که در بسط خود به نقد روشنفکری دینی می انجامد، نگره ای یک بعدی است.وی به صراحت میگوید:«اولین مولفه مرکزیت دین این است که برای سخن کس یا کسانی حجیت بلامنازع قائل باشیم. ».پیش از شروع بحث تصریح میکنم مقصود من از دین اسلام است.تا حوزه را محدود کنم.
ملکیان با اضافه کردن اینکه مدرنیته در ذات خود نقاد است به ناسازگاری این هر دو میرسد.او در نقد روشنفکری دینی اضافه میکند:«روشنفکران دینی ریشه هر چیز خوب که در مدرنیته می بیند در مجموعه متون مقدس پیدا میکند،..و آن را جزو اصل وذات دین معرفی میکند.»
قصد من در اینجا نقد تلقی وی از دین داری و ذکر پاره ای بد فهمی های موجود در اندیشه او از روشنفکری دینی است.من در اینجا دکتر سروش را به عنوان نماد اصلی این جریان و حرفهای او را به عنوان معرفی کننده سمت سوی کلی این نگرش میگیرم.
تلقی« ارتدکس» از دینداری:در تلقی ارتدکس رویکرد کلی در موافقت با گزاره زیر است:
«تمام گزاره های موجود در کتاب و سنت بار معرفت شناختی دارد.»
در اینجا شخص دیندار از دین میخواهد که تمام گزاره های موجود در آن با واقعیت مطابقت تام داشته باشد.برای مثال اگر در قرآن وعده فلان طعام مشخص در بهشت داده شده پس در قیامت هم ما منتظر و یا خواهان آن طعام مشخص باشیم.
ملکیان به دین به دیده«ارتدکسی» مینگرد.درواقع این از ایرادات مهم بسیاری از کسانی که به دین اعتقاد ندارند است . که عموما بدترین تلقی ممکن از دین است.با این تلقی دین شکلی بدون شک ناهمساز با مدرنیته به خود میگیرد.
اما در سوی دیگر نکته ای قابل توجه که ما از آن غفلت کردیم این است که برای اعتقاد ارتدکسی به دین ما دو راه مورد قبول داریم:1.عقلانیت 2.شهود
از آنجا که ما نمیتوانیم گزاره های پایه ای دین (همان اصول دین) را عقلانی اثبات کنیم و اصولا اهالی شهود هم در میان دینداران بسیار اندک هستند(و اگر هم هست با قرائت ارتدکسی سر سازگاری ندارد).بعید است بتوان صورت اتدکسی را موجه تر از صور«لیبرال دینداری» دانست.
صور لیبرال دینداری
در نگاههای لیبرال به دینداری متالهین با سنگ بنا های متفاوتی دین خود را بنا میکنند که با قوت تلقی ارتدکسی را زیر سوال میبرد برای مثال نگره سروش به وحی دست او را باز میگذارد تا هر آنچه در قرآن سمت و سوی اجتماعی یا سیاسی دارد کنار بگذارد.یا نگاه دریای ایمانی(به کتاب دریای ایمان و ویکی پدیا مراجعه کنید) کاملا راه را برای سازگاری با مدرنیته باز میکند.
اینکه ملکیان گفته«روشنفکران دینی ریشه هر چیز خوب که در مدرنیته می بیند در مجموعه متون مقدس پیدا میکند،..و آن را جزو اصل وذات دین معرفی میکند.» بارها و صریحا توسط سروش رد شده او اذعان کرده که به دنبال بیرون آوردن دنیای مدرن یا مولفه های آن از دل سنت نیست.بلکه به دنبال سازگاری دین ومدرنیته است.بدون شک سروش پیش از آنکه دیندار باشد عقلانی و مدرن است.او دین را در ذیل عقلانیت بر میگزیند.این بدان معنا نیسنت که دین داری سروش عقلانی یا منطقا موجه است بلکه بدین معناست که در کل دینداری از نوع سروش یا متالهین لیبرال دیگر مخالف با عقلانیت نیست.الهیات لیبرال همچون ادبیات وهنر مدرن محصول و فرزند مدرنیته است،با آن سازگاری تام دارد.
دیدن دینداری به گونه ای عصر حجری امروزه نه ممکن است ونه مطلوب. و مایه بسی خوشبختی است که در سنت 1400 ساله ما که عده ای آن را سراسر تحجر میبینند رگه های درخشانی از تفکر وعرفان(که امروزه کورکورانه نفی میشود) وجود دارد که به سنت لیبرالی در تفکر دینی اجازه رشد ونمو میدهد.رگه هایی که امروز به همت سروش واکاوی شده و جای واکاوی بیشتر دارد.در مقابل ملکیان آنچنان صلب و استخوانی باسنت برخورد میکند که جای هیچ میانه جز اینکه یا خود ویاسنت به تمامه در هم شکند نمیگذارد.
در نظر من سروش گرچه در قیاس با ملکیان گنگتر و با تمهیدات ادبی بی پایان(و گاه ناروا) صحبت میکند،قیاس ملکیان با سروش قیاسی است چون قیاس کوری وبینش!!
حدود سه سال پیش بود که در سمینار دین و مدرنیته از زبان دکتر کدیور شنیدم،که فردی که دیندار(اینجا منظور کسی است که اعتقادات دینی ندارد نه کسی که احیانا به شرع عمل نمیکند) نیست هیچ دلیلی برای اخلاقی عمل کردن ندارد،سپس دستان خود را بالا برد گفت به من بگویید که چه دلیلی دارد که یک ملحد دروغ نگوید(نقل به مضمون)؟
از همان جا بود که جرقه مبارزه با این ذهنیت در من زده شد،بسیاری کسان در طول این سه سال دیده ام که با این نگره همدل بودند،که شاید قاطعترین آنها محمد میرباقری و دکتر قوام بوده باشد.
اما دیگر نمیتوانم سکوت کنم وسعی خواهم کرد تمام آنچه در چنته دارم در بازسازی دقیق نگره مذکور و سپس نقد آن به کار برم.
بدن یکی از آشناترین پاره های زندگی آدمی است.ما اغلب بیش از آنکه به بدن به مثابه موضوعی در خور تامل توجه کنیم اغلب به رفع نیازهایش اندیشیده ایم.پرسش از بدن پرسش عجیبی است.اول بار سر کلاس دکتر قوام بود که ذهنم به بدن معطوف شد.صحبتی کرد راجب اینکه تنها دو تن در تاریخ فلسفه به گونه ای همدلانه صحبت از بدن کرده اند یکی دموکریتوس و دیگری فوکو. بار دیگر مشغول دیدن ویژه برنامه ای بودم که در آن از مجله ای به نام جسد صحبت شده بود که در لبنان در می آید وسردبیرش یک زن لبنانی است.جسد در عربی به معنای بدن به طور کلی است و نه بدن مرده آنچنان که در فارسی مصطلح است .
عجیب است که بدن که تا به این حد به حیات انسان گره خورده این چنین نظام مند مورد بی توجهی قرار میگرد.اغلب در زندگی روزمره و حتی بدتر از آن در دیدگاههای تئولوژیک از آن تصوری چون زائده ناگزیر و آنچه در بهترین حالت باید نادیده انگاشت ترسیم میشود.بدن پیوسته در معرض خشونت است.خشونتهای بی امان که طبیعت و فرهنگ بر آن اعمال میکند.
مطلبی که در پی می آید تلاشی است برای احیای دید دوباره نسبت به بدن از آن جهت که بدن است وتمام آنچه بر بدن یا در رفتار شخص با بدن خود و دیگران تاثیر عمده دارد.من در پرداخت مطالب بیش از همه مدیون رمانهای سلین و اندیشه های فوکو بوده ام.در میان دوستان میلاد عزیز مطالب ارزنده ای برای بارور کردن بحث به من تذکر داد که از او بدین وسیله از او تشکر میکنم.
بدن زنده از راههایی خود را آشکار میکند.در واقع بدن را میتوان از شش سطح کلی نگریست:
1.دید پزشکی_بیولوژیک
2.دید اجتماعی
3.دید ادبی
4.دید اخلاقی_فردی
5.دید فلسفی
6. دید الاهیاتی