تمام روز مشغول انتخاب واحد بودم.می خواستم چهار واحد با گروه فلسفه بردارم و تمام روز بین آمورش علوم و ادبیات سرگردان بودم(حدود ۶ ساعت).کارم که تموم شد دیدم بچه های فلسفه دارند مجسمه(تندیس) افلاتون رو درست می کنند(با برف).در این حین بچه های عزیز وهمیشه در صحنه علوم از راه رسیدند و در حمله ای انتحاری کل تنذیس رو خراب کردند.
شروع به برف زنی کردیم. ۵ نفر به یک نفر(وحید ایمان حقانی جناب بیدی ودو خانوم دیگه که نمی شناختم ومن تک)کلی جاخالی دادم که برای شروع خیلی خوب بود که یکهو یک گوله برف به عینکم خورد.
خورده های فشرده برف به شیشه عینک چسبیده بود و بینشون رو بخار پر میکرد. خواستم بایستم خواستم که نگاه کنم"اما شگفت را"حس کردم به هم می خورم از درون.که در هم می پاشم که فرو میشکنم خفقان از گلویم پر شد انگار که بالا آورده باشم(شاید هم آورده باشم کمی نه آنقدر که بیرون بیروزد نمیدانم نمیدانم )عینک از چشمانم جدا شد و هر دو چشمم از اندوه عرق کردند.
عینک را برداشتم بیمارم میدانم.انگار که در تمام این لحظات وقتی در راهروها به دنبال واحد می دویدم.وقتی که برف میزدم ومی خندیدم به دنبالم بود اندوه بی شکل لیز که نا غافل از دریچه چشمم پاشید به اجسام
لحظه هایم گاه اینگونه ورم میکنند.مثل یک کیسه پر از چرک خون وخود از خود پر میشوند
