در خلا غوطه ورم بی پنجه فشرده خیالات تعالی بخش(آه مدتهاست چگونه نفهمیدم)و پر از فشردگی خون رگهای بی عشقی و قلبم از طپاندن ثانیه نگاه کن باز می ایستد.زمزمه میکنم:درد و در پوسته خویش شعله میکشم.روابط در تنگنای بیماری خود از بی کسی گویی ورم میکند و قهرمان یکه تاز دیگری چندیست که افیونی گشته است.زهر پراکنده لحظات در حاشیه خاکستر دوستیهای رفته بر باد آه چه شگفت رسوب میکند.
هاله پرستش انتشارت آه به راستی گویی در هوا منتشر است.پیچکهای بی ریشگی ریشه ارزشهایم خشکانده و دیرست در قدمگاه روان باید به انتظار خواهشت سوگواری کرد.گویی که تکه های یخ فردیت سطحش را فرا گرفته است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:49  توسط انسان
|
